حكيم ابوالقاسم فردوسى
380
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بدانست كو مرد كاموس نيست * چنو نيزهور نيز جز طوس نيست خروشان بيامد ز قلب سپاه * به يارى بر گيو شد كينهخواه عنان را بپيچيد كاموس تنگ * ميان دو گرد اندر آمد بجنگ ز تگ اسپ طوس دلاور بماند * سپهبد برو نام يزدان بخواند به نيزه پياده به آوردگاه * همى گشت با او بپيش سپاه دو گرد گرانمايه و يك سوار * كشانى نشد سير زان كارزار برين گونه تا تيره شد جاى هور * همى بود بر دشت هر گونه شور چو شد دشت بر گونهء آبنوس * پراگنده گشتند كاموس و طوس سوى خيمه رفتند هر دو گروه * يكى سوى دشت و دگر سوى كوه [ رسيدن رستم نزديك ايرانيان ] چو گردون تهى شد ز خورشيد و ماه * طلايه برون شد ز هر دو سپاه ازان ديده گه ديده بگشاد لب * كه شد دشت پر خاك و تاريك شب پر از گفتگويست هامون و راغ * ميان يلان نيز چندين چراغ همانا كه آمد گو پيل تن * دمان و ز زابل يكى انجمن چو بشنيد گودرز كشواد تفت * شب تيرهگون از كوه خارا برفت پديد آمد آن اژدهافش درفش * شب تيرهگون كرد گيتى بنفش چو گودرز روى تهمتن بديد * شد از آب ديده رخش ناپديد پياده شد از اسپ و رستم همان * پياده بيامد چو باد دمان گرفتند مر يكدگر را كنار * ز هر دو بر آمد خروشى بزار ازان نامداران گودرزيان * كه از كينه جستن سر آمد زمان به دو گفت گودرز كاى پهلوان * هشيوار و جنگى و روشن روان همى تاج و گاه از تو گيرد فروغ * سخن هرچ گويى نباشد دروغ تو ايرانيان را ز مام و پدر * بهى هم ز گنج و ز تخت و گهر چنانيم بىتو چو ماهى به خاك * بتنگ اندرون سر تن اندر هلاك چو ديدم كنون خوب چهر ترا * همين پرسش گرم و مهر ترا مرا سوگ آن ارجمندان نماند * ببخت تو جز روى خندان نماند به دو گفت رستم كه دل شاد دار * ز غمهاى گيتى سر آزاد دار كه گيتى سراسر فريبست و بند * گهى سودمندى و گاهى گزند يكى را ببستر يكى را بجنگ * يكى را بنام و يكى را بننگ همى رفت بايد كزين چاره نيست * مرا نيز از مرگ پتياره نيست روان تو از درد بىدرد باد * همه رفتن ما بآورد باد ازان پس چو آگاه شد طوس و گيو * ز ايران نبرده سواران نيو كه رستم بكوه هماون رسيد * مر او را جهان ديده گودرز ديد برفتند چون باد لشكر ز جاى * خروش آمد و نالهء كرّ ناى چو آمد درفش تهمتن پديد * شب تيره لشكر برستم رسيد سپاه و سپهبد پياده شدند * ميان بسته و دلگشاده شدند خروشى بر آمد ز لشكر به درد * ازان كشتگان زير خاك نبرد